X
تبلیغات
رایتل
نظم نوین جهانی (New World Order)

پیش فرض های مسألة غیبت

جنبه های گوناگون مسألة غیبت

هدف از آفرینش انسان

هدف از بعثت انبیا (ع)

هدف از رسالت اوصیا

تعداد امامان و علت آن

حکمت غیبت امام دوازدهم (ع)

لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید


پیش فرض های مسألة غیبت

پرسش این است که چرا خداوند متعالی چنین مقدّر فرمود تا امام دوازدهم شیعیان از نظرها غایب شود و مردم برای قرن ها از توفیق استفادة حضوری از حضرت محروم باشند.

این پرسش، پیش فرض هایی دارد: فرض اوّل این است که خدایی وجود دارد که جهان آفرینش را آفریده و امامی تعیین فرموده است تا مردم را راهنمایی کند. فرض دوم این که خداوند متعالی،‌ از آفرینش این جهان هدف و مقصودی داشته است. فرض سوم این است که در تحقق هدف آفرینش، دستگاه نبوت و امامت ضرورت دارد؛ یعنی خداوند برای تحققِ هدفِ آفرینش، انسان هایی را میان مردم برگزیده است تا آنان بتوانند وحی الاهی را دریافت کنند و به مردم برسانند و آن را به گونه ای تفسیر کنند که مردم مقاصد الاهی را دریابند. فرض چهارم این که پس از خاتمة نبوّت، امامت بر عهدة امامان معصوم (ع) گذاشته می شود؛ فرض پنجم این است که دوازدهمین امام شیعیان از دیدة مردم پنهان شده و تاکنون، بیش از دوازده قرن از زمان غیبت حضرت گذشته است و روشن نیست که چه زمانی به اذن و ارادة‌ خدا ظهور می کند تا مردم از وجود مقدّسش بهره برند.

کسانی هستند که خدا و پیامبر او را می پذیرند؛ ولی اطمینان ندارند که پیامبر، وحی الاهی را درست دریافت کرده و مقصود خدا را درست فهمیده باشد؛ چرا که پیامبر نیز انسان است و انسان جایزالخطا است و احتمال دارد مانند انسان های دیگر اشتباه کند؛ بنابراین نمی توان به پیامبر خدا اعتماد کرد.

در این مورد، دیگر این مسأله که پیامبر از طرف خدا برای خود جانشینی تعیین کرده است یا نه، مطرح نمی شود. به فرض که تاریخ اثبات کند شخصی به نام محمد بن عبدالله (ص) هزار و چهارصد سال پیش در عربستان می زیسته و ادّعا می کرده که پیامبر خدا است و از طرف خدا حضرت علی (ع) را نیز به جانشینی خود تعیین کرده است نمی توان به آن اعتماد کرد. انسانی که فهم و ادراک او در معرض خطا است، چه طور می تواند مقصد خدا را به درستی بفهمد.

اگر کسی به این سخنان اعتقاد داشته باشد، دیگر نمی تواند فلسفة وجود امام زمان (عج) را درک کند؛ چون همة اعتقادهای او بر مشکوک ها بنا شده است و هیچ گاه براساس شکّیات نمی توان کاخ علمی بزرگی را بنا کرد.

با اثبات و پذیرش پنج پیش فرض گفته شده می توان مسائلی را که در علم کلام، در باب توحید و نبوّت و امامت مطرح شده است، اثبات کرد. در حالی که ما خدا و پیامبر و جانشینان معصوم او را قبول داریم، این پرسش مطرح می شود که چرا جانشین دوازدهم پیامبر، غایب است.

پاسخ این پرسش در واقع وصف جزئی از یک نظام یا عضوی از یک مجموعه است. ما اگر بخواهیم فلسفة قسمتی از یک نظام را درک کنیم و جایگاهش را بشناسیم، باید کلّ آن مجموعه و نظام را درک کنیم. ما اگر عضوی از یک مجموعه را خارج کنیم، دیگر عضو آن مجموعه شمرده نمی شود. مثال ساده ای را عرض کنم: اگر کسی بپرسد: فلسفة مردمک چشم انسان چیست که در مکان های روشن جمع، و در مکان های تاریک باز می شود؟ این پرسش دو جنبه دارد: یکی این که از کیفیت تحقّق ساز و کار این پدیده پرسیده شود که مردمک چشم انسان چگونه باز و بسته می شود. این پرسشی علمی است؛ یعنی سؤالی است که در دایرة علوم تجربی قرار می گیرد و براساس آزمایش های علمی قابل پاسخ است. مردمک چشم انسان اعصابی دارد که به نور حسّاس هستند. این سلول های عصبی وقتی با نور شدید مواجه شوند، حالتی انقباضی می یابند و با این حالت انقباضی، مردمک جمع، و نور کم تر به آن وارد می شود و در جایی که نور کافی نیست، به طور خودکار این سلول ها باز می شوند و زمینة‌ ورود نور بیش تری را برای مردمک فراهم می سازند. در این جا، این پرسش مطرح می شود که سلول های عصبی چگونه چنین حرکت می کنند. پاسخ داده می شود که بعضی از اعصاب، حرکت ارادی، و بعضی دیگر آن ها حرکت انعکاسی دارند که حرکت مردمک چشم نیز نمونه ای از حرکت انعکاسی است که سلول های عصبی اطراف مردمک، این خصوصیت را به این عضو می دهند. این پرسش ها علمی، و دربارة چگونگی پیدایش این پدیده هستند؛ اما زمانی سؤال می شود که حکمت مردمک چشم چیست که باید در برابر نور شدید جمع و در مقابل نور ضعیف باز شود. این پرسش به فلسفه مربوط می شود و علم نمی تواند به آن پاسخ گوید.

اگر کسی معتقد باشد که نظام آفرینش انسان هدفدار است و مجموعة اندام های بدن انسان که رابطة ارگانیسمی با هم دارند، برای یک هدف آفریده شده است، آن وقت به این نتیجه می رسد که انسان برای این که به اهدافش برسد، باید با محیط خارج ارتباط برقرار نکند نمی تواند خوراک و نیازمندی های مادّی و معنوی و انسانی اش را تأمین کند. انسان برای ارتباط با محیط خارج به نظام احتیاج دارد. این عمل مانند دریچه ای است که از ساختمانی به محیط بیرون باز می شود و این چشم است که باید از این راه بین انسان و محیط بیرون ارتباط برقرار کند. برای برقرار کردن این ارتباط، وجود نور شرط اصلی است. فقط با وجود نور، چنین ارتباطی برقرار خواهد شد؛ وگرنه در تاریکی مطلق هرقدر هم که انسان به چشمش فشار بیاورد، چیزی نمی بیند و ارتباط برقرار نمی شود. ساختمان چشم این گونه نیست که بتواند با هر نوری کارش را انجام دهد. چشم در وضع خاص و در محدودة‌ معیّن می تواند نور را درک کند؛ یعنی اگر مقدار نور در یک محیط خیلی زیاد و در محیط دیگر خیلی کم باشد، چشم، به خوبی نمی تواند آن نور درک کند. اوضاع بیرونی نیز همیشه یکسان نیست. این طور نیست که همیشه نور، یکسان به چشم انسان وارد شود. مناطق جغرافیایی زمین نیز متفاوت است. صاف و ابری بودن هوا، و روز و شب بودن آن،‌ از تفاوت های مناطق جغرافیایی زمین است. انسان برای این که بتواند در هر وضعی با محبط بیرون ارتباط داشته باشد و از پیرامون خودش اطلاعاتی به دست آورد، باید دستگاه چشمش به گونه ای تنظیم شود که نور را در هر موقعیتی درک کند. در این صورت، چشم، دستگاه خودکاری می خواهد تا مردمک را تنظیم کند؛ پس برای برقراری ارتباط با جهان بیرون به چشم نیاز داریم تا نور را تنظیم کند.

اگر کسی به هدفدار بودن آفرینش انسان معتقد نباشد،‌ دگرگونی های جهان را اتفاقی می پندارد و می گوید چشم و بخش های گوناگون آن، اتفاقی پدید آمده است. از چنین دیدگاهی، بحث از فلسفة وجود چشم و اجزای آن بیهوده است. فلسفه وقتی مطرح می شود که بدانیم هدفی در کار است. هدفدار بودن چیز را می توان با عقل تشخیص داد. عقل انسان درک می کند که ساختمان دقیق چشم و وجود اقسام سلول های عجیب با کاربردهای گوناگون در این دستگاه، بیهوده و بی هدف نیست. اگر کار چشم و اجزای آن را تصادفی بدانیم، جایی برای فلسفة انقباض و انبساط مردمک چشم باقی نمی ماند. مردمک چشم به چشم مربوط است و خود چشم نیز به دستگاه بینایی ارتباط دارد و دستگاه بینایی نیز با نظام عصبی مغز مرتبط است و به طور کلی، بدن انسان به صورت نظام پیچیده در نظر گرفته می شود. در این نظام است که انقباض و انبساط مردمک چشم معنا می یابد. اگر ما فقط مردمک چشم را درون آزمایشگاه گذاشته، در پی فلسفة وجودی آن باشیم و فراموش کنیم که مردمک چشم، جزئی از چشم است، پاسخی برای این پرسش نخواهیم یافت.

 

هدف از آفرینش

اگر بخواهیم فلسفة وجودیِ انسان را بشناسیم، به این نتیجه می رسیم که کلّ جهان هستی نظام عظیم است و اجزای انسان نیز جزئی از این نظام بزرگ به شمار می رود. تمام اجزای این نظام بزرگ با هم متّصل بوده، ارتباط دارند و هر کدام از آن ها یک نظام مستقل به شمار می آیند؛ ولی رابطه بین آن ها آن قدر نزدیک است که کلّ آن ها به صورت مستقل، یک نظام کامل را تشکیل می دهند.

اگر بخواهیم بحث را گسترش دهیم، باید مسیر کاملی از مباحث فلسفة الاهی را بپیماییم تا جهان را به صورت نظام کامل در نظر بگیریم و این پرسش را مطرح کنیم که چرا خدا این جهان را آفریده است. هدف ما این است که مسیر زندگی انسان را از مبدأ آن تا دوران آخرالزّمان بیابیم. اگر این رابطه را در نظر نگیریم و این عضو را از کل نظام جدا کنیم، به پاسخ روشنی دست نخواهیم یافت. برای معنا یافتن این پرسش و طرح پیش فرض های آن، باید ابتدا پاسخی به کلّ این نظام بدهیم تا اعضای آن، جای خود را در این نظام بیابند.

 

هدف از بعثت انبیا (ص)

حال پرسش این است که هدف از آفرینش انسان و برانگیخته شدن انبیا (ص) چیست؟ در این جهان گسترده که کران ناپیدا است و ما از آغاز و انجامش آگاهی نداریم، چرا خداوند موجودی به نام انسان را در زمین آفریده است؟ خداوند، پس از این که کُرات فراوان و بی شماری را در عالم های گوناگون آفرید، اراده کرد موجودی را بیافریند که توان گزینش داشته باشد و بتواند مسیر زندگی اش را خود تعیین کند و مسؤولیت این گزینش را بپذیرد. فرشتگان، موجوداتی هستند که همیشه از خدا اطاعت می کنند یا به تعبیر دیگر، زندگیشان یکسویه است و یک مسیر دارد و همیشه به طرف خیر پیش می روند: بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ - لَا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ؛(1) فرشتگان بندگان شایستة اویند. هرگز در سخن بر او پیشی نمی گیرند و پیوسته به فرمان او عمل می کنند. فرشتگان موجوداتی هستند که ساختارشان بدون تغییر باقی می ماند؛ یعنی نمی توانند به جای کارهای خوب، کارهای بد را انتخاب کنند و به جای خدمت، جنایت و خیانت را برگزینند. امیرمؤمنان علی (ع) در یکی از خطبه های نهج البلاغه می فرماید:

فضای بیکران آسمان سرشار از فرشتگانی است که مشغول عبادت خدا هستند.

بعضی موجودات شعور دارند؛ اما شعور این که احساس مسؤولیت کنند و خوب و بد را از هم تشخیص دهند ندارند؛ برای مثال حیوانات شعور دارند؛ اما نمی توانند ارزش ها، خوبی ها و بدی ها را درک کنند و یکی از آن ها را برگزینند و مسؤولیتی را بپذیرند.

زمین، طبق حکمت و مشیت الاهی، به موجودی نیاز داشت که با شعور و انتخابگر باشد و زندگی اش دو مسیر داشته باشد؛ موجودی که از نظر معنوی امکان ترقّی و سقوط داشته باشد؛ بتواند مسیرش را عوض کند و از یک موجود خوب به موجودی بد تبدیل شود. به این صورت بود که خداوند، انسان را آفرید تا با انتخاب و اختیارش مسیر زندگی اش را تعیین کند و مسؤولیت سعادت یا شقاوت خویش را بپذیرد. زندگی چنین موجود انتخابگری می تواند دو مسیر داشته باشد: یا سرانجام زندگی اش به سعادت و خوشی و کمال و شرف پایان پذیرد و یا برعکس؛ البته هر امتداد، مراتبی دارد که قابل شمارش نیست؛ سپس هدف آفرینش انسان این است که با اختیار خود مسیر درست زندگی را برگزیند تا رحمت و سعادت و فضل و شرافت را در دو جهان بیابد.

حال برای این که انسان بتواند مسیر سعادت خویش را انتخاب کند، به شناخت راه و آگاهی از مسیر درست نیاز دارد. انتخاب، موقعی معنای واقعی می یابد که از روی آگاهی باشد. اگر انسان قصد تهران رفتن را داشته باشد و در یک دو راهی که یک راه آن به تهران و راه دیگر آن به اصفهان منتهی می شود، هیچ گاه به مقصدش نمی رسد. برای این که انسان بتواند از راه و هدف خویش آگاه شود و بتواند در هر مرحله از راه، مسیرش را عوض کند، به وسیله ای نیاز دارد که این شناخت و آگاهی را در اختیارش قرار دهد و مسیر تکاملی او را مشخص کند. هر انسانی اگر به مجموعة دانسته های خویش مراجعه کند، در می یابد که خیلی چیزها در عالم وجود دارد که از آن ها بی خبر است و هرچه می کوشد نمی تواند اطلاعاتی دربارة آن ها کسب کند. در مسائل اجتماعی، سیاسی و روش های اقتصادی و کشورداری و بین المللی و در بخش عمده ای از مسائل علوم انسانی و اجتماعی مشکلاتی وجود دارد که هنوز کارشناسان به نتایج قطعی دربارة آن ها نرسیده اند. در مسائل علوم انسانی، به ویژه مسائل اجتماعی، حقوقی و سیاسی، مسائلی وجود دارد که گاهی پاسخ های آن ها 180 درجه با هم فرق می کند. کسانی که معتقد به دین اسلام هستند، خدا را از همین راه اثبات می کنند.

خداوند بزرگ برای این که انسان بتواند مسیر تکامل و سعادت خویش را تشخیص دهد، پیامبران را برانگیخت کرد. خداوند، پیامبران را فرستاد تا هدف آفرینش انسان را تحقق بخشد و کمبودهایی را که عقل انسان در دریافت وحی دارد، جبران کند. اثبات بعثت پیامبر از طرف خدا، بر عهدة‌ خودِ پیامبر است. او باید بگوید که پیامبر دیگری نیز پس از وی خواهد آمد یا خیر. او باید بگوید که دستگاه نبوت چگونه سامان یافته است. در عین حال، اگر ما ثابت کردیم پیامبر اسلام، همان کسی است که نبوّتش در کتاب های عقاید و کلام و ... اثبات شده و خاتم پیامبران است و پس از او پیامبر دیگری نخواهد آمد، معنایش این نیست که بگوییم: با آمدن پیامبر اسلام، به جز محتوای وحی، به هیچ چیز دیگری نیاز نداریم.

آن وحی الاهی که از طرف خدا به پیامبر نازل شده، همان قرآن است. قرآن است که پیامبر را مفسر وحی معرّفی کرده است. خداوند متعالی می فرماید که همة شما، از این قرآن، تمام مقاصد ما را درک نمی کنید و به مفسّر نیاز دارید. شاید تعجّب کنید که چه بیان و هدایتی در قرآن وجود دارد که باید آن را تفسیر کرد! سخن گفتن عادیِ انسان های طوری نیست که همه، برداشت یکسانی از آن داشته باشند؛ برای مثال، درسی که معلم فیزیک یا معلم ریاضی در دبیرستان یا دانشگاه به شما ارائه می دهد، برای دانش آموزان ابتدایی قابل درک نیست و ذهن آن ها آمادگی فهم و دریافت این مطالب را ندارد یا وقتی سیاستمدار یا رئیس جمهور کشوری نطق می کند، ما سخنان او را می شنویم؛ ولی درک کاملی از آن ها نداریم. مفسّر سیاسی می تواند با تفسیرهای خود، ما را از منظور سخنان آن سیاستمدار یا رئیس جمهور آگاه سازد.

خداوند، مجموعة‌ معارفی را که مورد نیاز انسان است، در قالب کتابی به نسبت کوچک نازل فرموده است تا شماری از نیازهای بشر را به طور مستقیم بیان کند؛ اما کسانی هستند که از هر حرف و جملة این کتاب نکته های ظریفی را می یابند. در هر حال، باید دانست که قرآن به سبب فشرده بودن متنش، به مفسّرانی نیاز دارد که خدا ایشان را معیّن کرده است.

 

هدف از امامت امامان (هم)

خداوند خطاب به پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ.(2)

ما قرآن را بر تو فرود آوردیم تا آن چه را که خدا بر ایشان نازل کرده است، برای مردم بیان و تفسیر کنی.

پیامبر (ص) در زمانی خود، قسمتی از قرآن را برای مردم تفسیر کرد؛ ولی به علت کوتاه بودن عمرش، تفسیر بسیاری از آیات از قرآن باقی ماند.

در زمان پیامبر اکرم (ص) اوضاع سیاسی و اجتماعی خاصّی بر جامعة مسلمانان حاکم بود و افرادی برای گرفتن ریاست جامعة اسلامی زمینه سازی می کردند و کسانی نیز که با پیامبر اسلام (ص) و مسلمان ها کینه ها و دشمنی های دیرینه ای داشتند، می خواستند ریشة اسلام را خشک کنند. اگر در همان زمان به سخنان پیامبر (ص) بسنده می شد، به هدف بعثت انبیا (ص) صدمه ای وارد نمی شد؛ اما همین مسأله در آینده تحریف نشود. اینجا است که ما به کسانی نیاز داریم تا به تدریج، پایه های فکری و اندیشة اسلامی را در جامعه تقویت کنند و نیازهای جامعه را برای مردم بازگویند.

خداوند بزرگ با احاطة علمی خویش می دانست که در چه وضعی، اصل دین اسلام بیمه می شود و از تحریف شدن مصون می ماند. از آن جا که دین اسلام، واپسین دین آسمانی است، باید مسائل اساسی و بنیادین آن ثابت بماند تا هدف خدا از فرستادن انبیا (ص) تحقق یابد؛ به همین سبب خداوند، دوازده نفر را در طول دو قرن یا بیش تر برگزید تا پایه های این فکر در جامعة اسلامی نفوذ کند و هیچ کس نتواند درخت اسلام را از ریشه بخشکاند. خداوند در آفرینش ترتیبی داد تا همان گونه که پیامبران را در زمان های گوناگون برانگیخت تا مردم را از وحی الاهی آگاه سازند، پس از پیامبر اکرم (ص) نیز امامان معصوم (ع) را برگزید تا مبانی فکری – اسلامی را برای مردم کامل کنند تا ریشه های دین اسلام ثابت و استوار باقی بماند. بعضی از طوایف اهل تسنّن، امامان دوازده گانه را مفسّران و کسانی که کلامشان حجت است، می شناسند؛ اما طوایف دیگر آن ها، این مطلب را نمی پذیرند.

 

تعداد امامان و حکمت آن

در این جا برای ما این پرسش پیش می آید که چرا خداوند، پس از هزار و چهارصد سال که پیامبران را در زمان های گوناگون برانگیخت، ناگهان تصمیم گرفت دوازده امام معصوم را پیشوای مردم قرار دهد. چرا سیزده یا چهارده امام را برنگزید؟! خداوند برای تقویت مبانی فکری در جامعة اسلامی، امامان را فرستاده است و تعداد آن ها را خودش تعیین می کند. پیامبری که از طرف خدا برانگیخته می شود، باید وضعیت روحی، روانی و فیزیولوژیکی خوب، و صفای روحی والایی داشته باشد تا بتواند با فرشتة وحی تماس برقرار کند. این کار را هر کسی نمی تواند انجام دهد. خداوند بزرگ، دستگاه آفرینش را طوری تنظیم می کرد تا فردی که قرار بود به پیامبر برانگیخته شود، در وضع طبیعی یا خاص، توان دریافت وحی را داشته باشد. هیچ آزمایشگاه و برهان عقلی نمی تواند جزئیات برانگیخته شدن پیامبران و برگزیدن امامان معصوم (ع) را از طرف خدا درک کند. شناخت درست برای زندگی سعادتمندانه، هیچ گاه با عقل تحقّق نمی یابد؛ پس انسان، به غیر از عقل، به وحی نیز احتیاج دارد.

کسانی می گویند: که چرا خداوند توانا در حالی که می توانست سیصد امام برگزیند، دوازده امام را انتخاب کرد؟! این یک تفکر گزاف گرایانه در کارِ خدا است؛ یعنی گمان می کنند چون خدا قادر است و می تواند هر موجودی را که اراده کرد به امامت یا پیامبری برگزیند، آن ها نیز می توانند به پیامبری یا امامت انتخاب شوند. کار خدا مجرایی دارد که براساس مصالح انسان تنظیم شده است. اصل و هدف آفرینش انسان بر این است که جامعة اسلامی، نظامی عادی داشته باشد تا زمینه ای برای انتخاب انسان ها پدید آید؛ برای مثال اگر مردم خواستند امامان و پیامبر میان آن ها نباشند، آزادند. قدرت اختیار انسان باید تا حدّی باشد که اگر خواست، بتواند در برابر سخن پیامبر خدا هم عصیان کند یا برعکس،‌ به سخنان پیامبران الاهی عمل کند. در هر حال، انسان انتخابگر باید بتواند هر دو راه را برگزیند و نباید در انتخاب او محدودیتی وجود داشته باشد؛ پس در زمینة گزینش راه های متعدد، به غیر از عواملی که انسان را به طرف کارهای خیر و سعادت دعوت می کند، باید عوامل دیگری نیز وجود داشته باشد تا در جامعه تساوی برقرار شود.

 

حکمت غیبت امام دوازدهم (عج)

امروز پس از هزار و چند صد سال، اگر کسی بخواهد بفهمد، اساس و محور اصلی آن چه بر پیامبر اسلام (ص) نازل شد چه بوده است می تواند برای پرسش های خویش، پاسخ درست و قانع کننده ای بیابد؛ اما هدف دیگری نیز وجود دارد. اگر گروهی از انسان ها راه درست را برگزیدند و خواستند راه پیامبر و امامان معصوم (ع) را ادامه دهند، آن وقت است که امام به غیر از راهنمایی امت خود، وظیفة راهبری را نیز برعهده می گیرد. امام تاکنون راه جهنم و بهشت را به امت نشان می داد تا مردم راه ها را بشناسند و بتوانند برگزینند؛ ولی حالا که راه را انتخاب کرده اند و می خواهند جامعة اسلامی را تشکیل دهند، امام باید رهبری و امامت جامعه را عهده دار شود و مردم را به سوی کمال و سعادت پیش برد و در طول مسیر، مدیریت این جامعه را بر عهده بگیرد؛ برای مثال، وقتی مردم کوفه حاضر شدند با امیر مؤمنان علی (ع) بیعت کنند، حضرت فرمود:

لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر... لألقیت حبلها علی غاربها.(3)

من تا به حال مهار شتر خلافت را روی دوش شتر انداخته بودم تا هر طرف که می خواهد برود؛ اما حالا که با من بیعت کرده و حاضر شده اید مرا در امر خلافت یاری کنید، حجت بر من تمام شد. حالا وظیفة من این است که مدیریت جامعه را بپذیرم.

فقط برای دو امام معصوم (ع) زمینه های حکومت فراهم آمد که نخستین آن ها امیرمؤمنان (ع) بود که در چهار سال و نُه ماه آخر زندگی اش به خلافت رسید، و دیگری، امام حسن (ع) بود؛ ولی برای امامان دیگری چنین زمینه ای پیش نیامد. در زمان امامان دیگر، مردم می گفتند: ما آزاد هستیم و شما را نمی خواهیم.

درگوشه و کنار، افرادی می خواستند اقلیت های کوچکی را پدید آورند؛ اما به حدی نبودند که بتوانند جامعه تشکیل دهند. این بود که رهبری در زمان امامان معصومِ دیگر به دست نااهلان و ستمگران افتاد و برای راهبرانی که خدا و پیامبر آنان را تعیین کرده بودند، زمینة‌ حکومت فراهم نشد تا بتوانند مدیریت جامعه را به عهده گیرند. زمینة ادای چنین وظیفه ای برای آن ها پیش نیامد؛ چرا که مردم با آن ها همراهی نمی کردند. پیامبر اکرم و امامان معصوم (ع) با علم خداییِ خود پیش بینی کرده بودند که روزی جامعة بشری،‌ آمادگیِ پذیرش حکومت الاهی را خواهد یافت. پیش از این که امیرمؤمنان (ع) حکومت را پذیرفت، با مخالفت اصحاب جمل و نهروان و صفین روبه رو شد و با آن ها قاطعانه جنگید؛ ولی تا جامعة اسلامی تشکیل نشده بود و مردم با رئیس و مدیر جامعة اسلامی بیعت نکرده بودند، حضرت وظیفه ای نداشت.

هنگامی که مردم با امام خود بیعت می کنند، دیگر نباید بیعت شکنند؛ چرا که جامعة اسلامی تشکیل، و در آن قانون اسلام حاکم شده است. در این جا مردم باید به آن بیعتی که کرده اند، پایبند باشند.

 

روگردانی بشر از همة مکتب ها و آمادگی برای پذیرش حکومت حق

آدمی هنگامی به حکومت الاهی دل می بندد که از همة مکتب ها و ایدئولوژی ها مأیوس شده باشد و بفهمد که هیچ یک از آن ها کارآیی لازم را ندارند. کسانی می گفتند: به سراغ مکتب های شرقی می رویم و آن را می آزماییم؛ ولی از آن مکتب ها نیز پاسخی نگرفتند. امروزه نیز لیبرال ها ادعا می کنند که ما می توانیم جامعه را اداره کنیم. ببینید امریکا، آلمان و دیگر کشورهای لیبرال چه وضعیتی دارند و امنیت خانوادگی و امنیت مدارس آن ها در چه حدی است. تفکر دموکراسی لیبرال نیز باید آزمایش خود را پس دهد تا بشر بفهمد که این مکتب ها سعادت آفرین نیستند. تا آن هنگام که انسان برای پذیرش حکومت خدا آماده شود،‌ ممکن است ده ها مکتب دیگر مانند کمونیسم و فاشیست نیز مطرح شوند. همة‌ این مکتب ها و حکومت ها باید جولان دهند و آزمایش خود را بگذرانند تا بشر، حکومت الاهی را بپذیرد. خداوند متعالی از این مطلب آگاه بود و از باب لطف و رحمت خود، برای آن روز امام دوازدهم را ذخیره کرد. در این جا این پرسش پیش می آید که مگر خدا نمی توانست در دوران گذشته کسانی را بیافریند تا حکومت الاهی را برپا کنند؟! خدا می توانست این کار را انجام دهد؛ ولی سنت الاهی بر این نیست که همیشه مجاری عادی و طبیعی جامعه را برهم زند و برخلاف جریان عمل کند.

 

پی نوشته ها:

1.انبیاء (21)،‌26و 27

2.نحل (16)،44.

3.ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، باب3، ص 202؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج32، ص 32، باب1، ح23.


ن : آرش
ت : 4 شهریور 1391
 
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.